|
چه کسی می گوید (( زندگی رسم خوشایندی است )) ؟
بی گمان هیچ ندیده ز رنج مردمان شاخه هايی بی برگ خانه ای بی سامان واقعيت اين است: زندگی رسم دردناکی است بايد آموخت به رنج
زندگی همچون پنجره ای است پنجره ای که رو به سياهی باز است شيشه هايش تاريک و در آن سوی پنجره منظره ای است منظره ای از جنس تخته سياه
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟ زندگی همچون خزانی ست بی پايان روشنی اش کوتاه آفتابش کم فروغ می توان خورشيد را بر لبه ديوار ديد که به گلدان پژمرده روی ديوار گرمايی نمی بخشد درختان کنار جاده در حسرت يک برگ سبز چشم به راه بهار می ميرند اين خزان را اميد بهاری نيست
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟ (( زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود )) آری ! درد را نمی توان از ياد برد آدمی هر روز در حسرت يک روز بی رنج رويایی است شيرين که برايش تعبيری نيست روزها از پی هم می گذرند چه رنج بی پايانی است اين روزهای سرد و تاريک عمر چه نادان است کسی که عاشق دنياست... پرده هايی رنگی بر ديوار اين ويرانه آويخته و گمان می دارد که چه سبز است اينجا
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟ خانه اش ويران باد واقعيت اين است : زندگی رسم دردناکی است بايد آموخت به رنج ...
آرزومند آرزوهایتان
تنهای تنها
|